
آزادی...............یعنی آزادترین؟مث یه پروانه؟؟ میشه مام پروانه بشیم؟؟؟
ولی همه اش که این نیست؛حتما بچه ها ما رو توی کف دستاشون زندونی میکنن.
پروانه زندونی بوده که حالا آزادترینه؛توی شکم «مادر جهان» بوده.همون شیر بالدار بارور؛پروانه اونجا از پیله در اومده و زنده مونده ؛تا یه روز ،یه بچه،ازش پرسیده:«چرا اینجایی؟من بدنیا اومدم.......تو هم بیا».
این شد که شکم «مادر جهان»باز شد و با پروانه ،زندگی و آزادی
و آزادترینی،اومد به جهان.برای همینه که ما همه مون دنبالش می گردیم؛
آخه آزادی مث یه پروانه، همه اش از یه گل میره به یه گل دیگه و
همه اش میگه:«گلی نیافتم».
نگفتم که آزادترینم 50در100 سانتی متره و معلومه دیگه با رنگ روغن
به دنیا اومده.

آدم های اون قبیله ساز میزدن.همون قبیله ای که سازهای عجیبی داشتن.ساقه های
نیزار رو خالی می کردن وبا شن های ساحلی پر میکردن،یا خرده های صدف.
وقتی کنار گوشم تکونش می دادم ،صدای دریا میداد،صدای شناوری میداد.
صدای سلطان شناور دریا.راز شناوری رو برام نگفت.خیلی دل نازکه.
گاهی ناله میکنه.تو اعماق دریا ناله میکنه.گاهی انقدر دلش می گیره
که خودکشی میکنه.
ولی اینجا توی «راز شناوری» من که۱۰۰ در100سانتی متره،زنده ست.
چند نفربا قایق رفتن دیدن که زنده ست.
این یه خواب بود.خواب قایق های کاغذی سرخ دیدم.مادرهای اون قبیله
قایق ها رو به بچه ها نشونمیدادن.
اون ساز چقدر سرخه؛صداش هم سرخه؛دلش هم سرخه.
«شناور» من رازش رو فقط تو گوش دریا گفت.
دریا تو گوش قایق های کاغذی گفت.
قایق های کاغذی تو گوش من گفتن.
ولی من به هیچکس نگفتم.نمی تونم بگم.آخه یه رازه.

دریا شفا میده.بعضی از درخت هام شفا میدن.تو گذشته های دور،
پرنده هایی بودن که اونام شفا میدادن.
آدم وقتی به شفا فکر میکنه به یاد بیماری می افته.
آبی دور کننده اس.آبی دریا،آبی خرمهره،آبی نظرقربونی.شاید برای همین یه
بچه روستایی همیشه به شاخ بزغاله ی عزیزکرده اش مهره ی آبی می بنده.
این«شفاگر» من 80در40سانتی متره.اون یه خدای شفاگره با سرپرنده.
صاحب آبهای جهان بود.وقتی میخواست طوری شفا بده که بیمارش قوی بشه یا
اصلارویین تن بشه،یه شیرنر باخودش همراه می کرد،
یه شیر غرنده با یال پریشان.
امروز چقدر باد میاد.همه ی برگ های زرد دارن می ریزن.درخت ها دارن
میرن واسه خواب زمستونی.پای یه درخت گردو سنگ نمک چال کردم؛
دارکوب نشسته بود روش؛همین هفته ی پیش.یه باغبون پیر یادم داد.
گفت برای شفای درخته.شاید شفا ببینه.
مثل اون ماهی که تودست شفاگر منه.توتاریکی ایستاده.
راستی گفتم باد می اومد.گندم ها توی باد چه موجی برمیدارن.
مثل دریا میشن،همون دریایی که زیر پای شیرغرنده اس.
نیمه های تابستون میرم ببینم گردوها سفیدن یا نه.
کاشکی دارکوبه بازم بیاد.جلوی پنجره ام چشم انتظارشم،حتما میاد.