تبليغاتX
اسبم را برای خداوند میبرم
 


دیدار

چرا ترسیده؟ شایدم تعجب کرده یا مطمئن نیست؟

 

به هرحال فقط یه بال داره،اونم طرف راست.هنوزم مهربونه.

 

همه ی فرشته ها مهربونن.

 

اون حیوون که بهش کارینداره؟سرشو انداخته پایین.

 

پس حتما مطیع و بردباره،وگرنه پشت اش لاک نداشت.

 

وگرنه دم بلندشو بالا نمی برد که تکون بده.

 

تازه،دست و پاهاش چنگال نداره.

 

چقدر کنار هم راضی هستن.اومدن به دیدار هم. پشت شون سرخه.

 

همین نشونه ی مهربونیه،نشونه ی دوستی و عشق.

 

 

 

فرشته  انقدر به خاک افتاده و بلند شده،زانوهاش پینه بسته.

 

خب،فرشته اس دیگه.هروقت بالای سر یک نفر بوده؛همه ی عمرشو

 

 بالای سر کسانی بوده.

 

کاشکی یه بادبادک داشتم.

 

کاشکی یه باغچه داشتم.

 

کاشکی چند تا قاصدک توی لیوانم می نشستن.

 

چرا قاصدک ها فقط سفیدن؟کاشکی قرمز بودن،آبی بودن،زرد بودن.

 

«دیدار» 90در120 سانتی متر کشیدم با قرمزوقلم22 .

 

این دفه تو نمایشگاهم همه گفتن:«وای».

 

همه بیشترفرشته رو دوست داشتن؛خودم بیشر اون حیوون

 

 سر به زیرو دوست دارم.خیلی معلومه که مهربونه.

 

چند نفر خواستن بخرن و ببرندش به خونه شون.بهانهآووردم و نفروختم.

 

هنوزم دارمش ولی شاید این دفه فروختم،شایدم نه.

 

سه شنبه ها بارون میاد.کاشکی یه اسب داشتم؛

 

هیچ وقت نداشتم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط ژیلا |